نقدي بر کتاب چهره هايي از پدرم
گرامافون قديمي من شکسته است
 فريدون مجلسي


نويسنده ثمين باغچه بان و تيراژ 1100 نسخه، شرم آور است، به خدا شرم آور است، کتاب را يک سال پيش همسرم هديه گرفته بود. پيشتر نه نامي از آن شنيده و نه نقدي از آن خوانده بودم. کتاب چندي در قفسه کتاب هاي در نوبت خواندن ماند. اشک ها و لبخندهاي همسرم که آن را به دست گرفته بود تنها نقدي بود حاکي از اينکه کتابي، يا بهتر است بگويم اثري، متفاوت در دست دارد. چند روز پيش سرانجام آن کتاب را به دست گرفتم. کم نيستند کتاب هايي که به دست مي گيري و به زمين نمي تواني گذاشت. اما اين کتاب فرق مي کرد. نمي تواني آن را به زمين بگذاري و گاه ديگر نمي تواني آن را بخواني، تاب و توانش را نداري. نفس گير است. غم انگيز است، هيجان آور است. رقت بار است. افتخار آميز است، سراسر طنز است و لبخند است و اميد است.

از يک رمان، از يک رمان خوب، از يک رمان استثنايي چه انتظاري داريد؟ اين يک رمان استثنايي است. اثري از يک نويسنده استثنايي است. اثري است که از قالب ساده ادبي فراتر مي رود و به وادي هنر مي پيوندد. نويسنده اش هنرمندي نامدار است که درباره هنرمندي ديگر و درباره هنرهاي او مي نويسد که پدرش بود. نمي نويسد، مي سرايد، به زباني شيوا، به صافي و روشني آب روان در جويبار کوهستان، با همان موسيقي که از هنر خودش مايه مي گيرد.

آيا نسل امروز نام ثمين باغچه بان را شنيده است؟ آيا او را مي شناسند؟ آيا اين هنرمند بزرگ را که موسيقي و فرهنگ ما به او مديون است به ياد دارند؟ آيا اين مترجم توانا را به ياد دارند که زماني آثار عزيز نسين و ياشار کمال نويسندگان بزرگ ترک را به نسل ما شناساند و به ما فهماند که براي نويسنده بزرگ بودن لازم نيست امريکايي و اروپايي بود؟ اگر به ياد ندارند شرممان باد، و اگر به ياد دارند و کتابش با تيراژ 1100 نسخه منتشر مي شود شرمشان باد،

بيش از چهل سال پيش که جمعيت کشور کمتر از نصف اکنون بود و درصد جمعيت باسواد نيز نصف امروز و ادعاها از آن هم کمتر، نام او کافي بود که تيراژ ترجمه هايش را در کتاب هاي قطع جيبي که هنوز در کتابخانه ام دارم در ده ها هزار نسخه چون برگ زر ببرند و به چاپ هاي مکرر برسانند.

هنوز صفحه 33 دور مجموعه رنگين کمان او را دارم که اشعارش را هم خودش و به ياد همان پدر سروده بود و گروه همسرايان ميترا آن را به رهبري همسر هنرمند و نازنينش اولين باغچه بان اجرا کرده بود . فرزندانم که اکنون ديگر در ايران نيستند با نيوشيدن آن نواها باليدند و بزرگ شدند. نواهايي مانند نوروز تو راهه، سرود برف بازي، گنجشک و برف و بارون، ترن قشنگ من، جاي آهو، گربه اي که مادره، اسب کرنگ بلا، عروسک جون، پنج تا نقاشي، باغ ما پرچين داره، با آن نقاشي هاي زيباي پرويز کلانتري که در کتابچه جلد صفحه گرد آمده بود. افسوس که سوزن گرامافون قديمي من شکسته است و بايد براي پياده کردن آن روي ديسکت فکري بکنم و آن را براي فرزندانم بفرستم که فرزندانشان بي نصيب نمانند، آيا فرزندان نسل کنوني اين نواهاي پاک را مي شناسند؟

به کتاب بازگردم. گفتم که رماني استثنايي است، واژه ها را مانند نت هاي موسيقي آورده است. از يک سو يا دآور يک موسيقي پاستورال است با پيش درآمدي شباني، تکنوازي ها، برگردان هاي اول و دوم و سوم...، تکنوازي دوباره و سرانجام نواي پاياني، و از سوي ديگر لحن حزن انگيز بيات ترک را دارد و آن زير و بم هاي صداي گرفته عاشق هاي آذري و قفقاز را با همراهي تار و کمانچه بسيار سنتي. آن نواها را همراه کتاب مي شنوي و مي خواني و پيش مي روي، و گاه مي ماني و به فکر مي روي، و ديگر توان خواندن نداري. صبر مي کني عاشق کارش را تمام کند و نوايش را به آخر برد.

قهرمان داستان که گويي تاريخ او را از آسمان به شهرکي دورافتاده در سرزمين اجدادي اش در آذربايجان پرتاب مي کند، و از همان جا رسالتي را آغاز مي کند که نظر به قرني پس از خودش دارد. با آن اندام مردانه و سترگ، با آن اراده آهنين و با آن قلب انباشته از مهر و عاري از کين. با آن مغز انباشته از آرمان و فکر و اميد، اما تهي از هرگونه درک مادي و عاقبت انديشي هاي دنيوي. دقيقاً هماني است که ديوژن وار زير چرخ کبود، از آنچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است، که اما دنيا را از خود مي داند، برگ ها، ماهي ها و پرنده ها و آهوها را، و ديگر کمتر از آن چه ارزشي مي تواند داشته باشد؟ مردي بزرگ که هرگز به درک و بلوغ مادي نمي رسد و در اين وادي کودکي بي خيال و وارسته باقي مي ماند. دلش خوش است که رئيس دبستان مرند ارزش کار او را دانسته است. خوشحال است که چند نفري که به ديدار مدرسه اش رفته اند و ديده اند که چگونه کساني را که گنگ مي پنداشته اند زندگي دوباره بخشيده و به دنيا کشانده است. چه گويا و رؤيايي است آن عکس از عروسي دو جوان از شاگردان ناشنوايش که با افتخار پشت سرشان ايستاده است.

زماني رمان امريکايي اثر هاوارد فاوست را که بهترين اثر او مي دانم به فارسي ترجمه مي کردم. فاوست را به خاطر بازآفريني داستان زندگي و شخصيت قاضي آلتگلد امريکايي تحسين مي کردم و مي کنم. اما رماني که ثمين باغچه بان آفريده است از آن بهتر، لطيف تر، واقعي تر و شخصيت و ارزش انساني قهرمان داستان او از قاضي آلتگلد هم بالاتر است. منتها ايراني است،

چگونه ما مترجمان مي کوشيم بهترين ها را از ميان انبوه آثار خوب اين جهان بيابيم و در اختيار خوانندگان ايراني قرار دهيم و چگونه آثار نويسندگان داخلي و خارجي گاه تحت تأثير رئاليسم جادويي امريکاي لاتيني و گاهي تحت تأثير پست مدرنيسم را نقد و معرفي مي کنيم، چگونه صفحات ادبي و فرهنگي روزنامه ها را نقدهايي درباره نويسندگاني که هيچ اثري هم از آنها به فارسي ترجمه نشده است پر مي کند، که معلوم نيست تکليف خواننده با آن چيست و چه نتيجه اي بايد بگيرد جز اينکه آگاه شود در فلان کشور نويسنده اي به نام الکساندر فلان زندگي مي کند که مي گويند کارش خوب است، اما از اين اثر که در اعماق روح خواننده اثر مي گذارد نقدي از سوي حرفه اي هاي اين فن ديده نشود و شاهکاري چنين لطيف و رويايي، و پنجره اي ديگر به گذشته اي نه چندان دور از آنچه بر تاريخ و فرهنگ اين کشور رفته است، با ادبياتي موسيقايي و شيوا و آن ساده نويسي دشواري که فقط در شأن و توان نويسنده اي هنرمند مانند ثمين باغچه بان است، چنين غريب بماند و اشاره اي به آن نشود؟

تيراژ 1100 نسخه، اي جوانان دوستدار ايران، اي هنرمندان غافل از باغچه بان، ايران به فرهنگش زنده است، وظيفه داريد اين کتاب را بخريد و بخوانيد و به دوستاني که دوستشان داريد هديه کنيد.

چهره هايي از پدرم/ ثمين باغچه بان/ ناشر؛ قطره، تيراژ 1100 نسخه
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:24  توسط اخراجی  |